روي تپه بودند. آفتاب داشت غروب مي کرد. آن دو داشتند مي رقصيدند. ابرها در افق به رنگ نارنجي و بنفش در آمده بودند. دختر سرمت و خوشحال مي خواند: مي چرخيدند وتاب مي خوردند. و پسر محو صورت او شده بود که با حاشيه موهاي سياهش شبيه به عکس هاي مراسم سوگواري شده بود. پسر بيدار شد. جاي او روي تخت خالي بود. و او تنها بود. حلقه اش را دستش کرد و از رختخواب بلند شد.
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
ღسکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیستღ Archivesمرداد 1396مرداد 1395 بهمن 1392 بهمن 1391 آبان 1391 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 AuthorsروشنکLinksLinkDump
ツتا مثبت بی نهایتツ کاربران آنلاين:
بازدیدها :
|